برای درک وضع امروز ایران لازم است به تاریخ گذشته آن رجوع کنیم. در درون روح ایرانی یک دوگانگی وجود دارد: عمیقاً در باطن یک ایرانی است که از شکوه ایران قبل از اسلام آگاه است و فتح کشورش به دست اعراب در قرن هفتم میلادی یک حمله تاسف بار خارجی می داند که باعث نابودی امپراتوری باشکوه آن گردید. از طرف دیگر یک نفر ایرانی معمولاً همیشه مسلمان شیعه هست و از گسترش مذهب اسلام در کشورش خدا را شکرگزار است.
ایام بسیار خوشی بود. دانشگاههای قدیمی آکسفورد و کمبریج در انگلستان همیشه برای من نوعی فریبندگی سحر آمیزی داشته اند. به نظرم همان گونه احتذامی که پدر مسلمانم نسبت به مکه داشت من نسبت به این دو دانشگاه داشته ام. از این لحاظ بود که با حالتی سرشار از احساسات و عواطف کهن که در طی آن پسرمان در تالار قدیمی معروف به (( شلدونیون )) به اخذ گواهی نامه لیسانس خود نائل می آمد شرکت کردم.
وقتی چشمم را باز کردم و دیدم که لوله تپانچه بطرف سرم هدف گیری شده است اولین فکری که بخاطر گذشت این بود که (( خوب٬ راحت شدم٬ پس مرگ همین بود٬ هر چه بود تمام شد٬ بالاخره از فشارهای طاقت فرسای چند ماه گذشته خلاص شدم )).
در نتیجه این تغییر و تحول سیاسی و برقراری امنیت٬ زندگی دکتر سعید خان در کار طبابت به آرامی می گذشت. در این موقع هفتاد سال از عمرش گذشته بود.
منزل و مطب او در مرکز تهران٬ در کنار یک خیابان مشجر واقع شده بود. در طول دو طرف این خیابان مغازه های کوچک و متعددی موجود بود و چهار راه آن وزارت جنگ و در قسمت شرقی محوطه میسیون آمریکائی قرار داشت. حیاط منزل دکتر سعید خان دو درب بزرگ داشت که یکی درب ورودی و دیگری مختص منزل شخصی اش بود. در وسط حیاط حوضی قرار داشت که اطراف آن با بوته های گل و درختان اقاقیا و کاج محصور شده بود.
سواران آورامانی مشتاق دیدار وی بودند. اولین حرف ایشان این بود: (( آیا آنها سعی نکردند ترا از آمدن به اینجا منصرف نمایند؟ )) دکتر پاسخ داد: (( مسلماً همه نهایت کوشش خود را کردند. )) ملتزمین در حالیکه .......
سپس تقاضای تعمید و عضویت کلیسا را نمود، اما آقای هاکس و ارمنی ها تعمید دادن وی را کاری عاقلانه ندانسته، چون بیم آن داشتند که تعمید او، مردم مسلمان را تحرک و ایجاد ناراحتی کنند. در این وقت سعید خان به آقای هاکس درس فارسی می داد و متقابلا درس انگلیسی می آموخت و زا کتابمقدس تعلیم می یافت.